اولين سفر خانوادگي يسنا
تو اين ايام تعطيلات (نيمه شعبان)تصميم گرفتيم يه سري به شيراز بزنيم و نفسي تازه كنيم و از اين حالت بي روحي بيايم بيرون ،اين شد كه بار سفر رو بستيم و صندلي عقب ماشين رو هم به عنوان تخت خواب يسنا آماده كرديم وظهر روز پنج شنبه بيست و چهارم خرداد ماه عازم شيراز شديم و از جاده هاي پرپيچ و خم و از سمت دشت ارژن كه جاده باريك و پر پيچ وخمي داشت خودمون رو به شيراز رسونديم حدوداي ساعت 8 شب به شيراز رسيديم و ساعت 9 هم رسيديم به هتل.نفسي چاق كرديم و بلافاصله رفتيم به سمت شاه چراغ و عرض ارادت نموديم و به هتل برگشتيم .صبح روز بعد به سمت تخت جمشيد حركت كرديم ،از سال 80 كه آخرين بار به تخت جمشيد رفته بودم تغييرات زيادي انجام شده بود.كافي شاب،رستوران و... به صورت زيبايي در پاي كوه احداث شده بود.
ضمن اينكه يسنا خانوم كلي ما رو تو تخت جمشيد اذيت كرد و پدرمون رو درآورد.بعد از ظهر همون روز هم رفتيم حافظيه و سپس سعدي خيلي خوش گذشت .صبح روز شنبه رفتيم ارگ كريم خان و سپس سري هم به باغ زيباي ارم زديم و رفتيم به سمت باغ عفيف آباد كه راهمون ندادند و ساعت بازديد به اتمام رسيده بود.برگشتيم هتل و نهارمون و خورديم ويه استراحت كوچكي كرديم و رفتيم بازار وكيل و حمام وكيل و سراي مشير ،بازار وكيل و سراي مشير واقعاً زيبا بودند ،كمي خريد كرديم و برگشتيم هتل،چون شب نيمه شعبان بود رفتيم شاه چراغ ودر مراسم نيمه شعبان كه در حرم در حال برگزاري بود شركت كرديم ،يسنا خانوم هم كلي روي قالي هاي حرم مي دويد و حال مي كرد.
صبح روز يكشبه ابتدا رفتيم باغ جهان نما ،باغي بود نسبتاً كوچيك ولي زيبا،سپس رفتيم نارنجستان و باغ زينت الملوك.حدوداي ساعت 11 بود كه عزم برگشتن كرديم و ساعت 7.5 بعد ازظهر رسيديم خونه.
+ نوشته شده در
87/05/30ساعت
9:6 AM توسط هادي |
يسنا در كنار عروسكها
+ نوشته شده در
87/02/21ساعت
10:57 AM توسط هادي |
تولدت مبارك عزيزم
سلام يسناي بابايي.دقيقا يك سال پيش بود كه تو به دنيا آمدي و زندگيمان را زيبا وزيباتر كردي عزيز بابايي. من و ماماني تولدت رو از صميم قلب تبريك مي گيم اميدواريم در كنار هم خوش و خرم زندگي كنيم ولحظات خوبي داشته باشيم.
يسنا جون تولدت مبارك


+ نوشته شده در
86/12/26ساعت
4:35 PM توسط هادي |
نخوابيدنها
سلام دختر بابايي،راستش اين روزها بد جوري بداخلاق شدي البته تقصير خودت نيست تقصير دندون درآودنت هست ،رك و پوست كنده بگم ،پدرمونو درآوردي ،شبا قرقر مي كني ونمي زاري يه چر بخوابيم ،روزها هم كه معلوم نيست تو مهد چه خبره،خدا به دادشون برسه، اين ماه هم اصلا وزن اضافه نكردي، البته اين يكي تقصير ماست چون نتونستيم بهت خوب برسيم چون مشغول جابجايي منزل بوديم و خونه جدييدمون رو آماده مي كرديم و تو رو سپرده بوديم به كسي ديگه، به هر حال شرمند ه ايم، البته به نفعت شد چون تو خونه جديد يه اتاق شخصي واسه خودت داري ،يه خونه رنگ و وارنگ ، اميدوارم تو خونه بهت خوش بگذره. اگه مي بيني مطلب كم نوشتم و حدود دو ماهي چيزي واست ننوشتم به خاطر اين بود كه ماه اول درگير خونه و ماه ديگش هم به دليل كم خوابي حس نوشتن مطلب نبود و بيشتر تو چرت بودم.
+ نوشته شده در
86/10/15ساعت
11:12 AM توسط هادي |
تسليت
سلام دختر بابايي،بازم دست روزگار گلي از گلستان اين دنيا چيد، چقدر غم انگيز است وقتي خبر عروج عزيزي را مي شنوي ،چقدر يكباره دلت برايش تنگ مي شود و چقدر دوست داري دوباره او را براي لحظه اي ميديدي و در كنارش آرام آرام صحبت مي كردي، ديگر تنها نيستي آرام آرام هستي و در كنار عزيزانت ،چقدر ما انسانها از هم دوريم خيلي خيلي دوريم ،قدر در كنار هم بودن را نمي دانيم ،دختر عزيزم قدر تمام كساني را كه مي شناسي بدان ،بديهاي ديگران را براي هميشه فراموش كن ،به هر سنگي كه به سويت پرتاب مي شود سنگي پرتاب نكن ،هميشه در كنار عزيزانت با لذت زندگي كن، و از لحظه لحظه زندگيت لذت ببر ،لذت زندگي ربطي به اين نداره كه در كجا وبا چه امكاناتي زندگي مي كني بلكه با اين ارتباط دارد كه چگونه با ديگران ارتباط داري چگونه با ديگران دوست هستي، براي خودت تا مي تواني دوستاني خلق كن اما نه هر دوستي! از زنده بودنت لذت ببر.
من از طرف خودم و يسنا جون درگذشت دايي همسر عزيزم را به وي و خانواده محترمشان تسليت عرض مي كنم و از خداوند متعال براي آن مرحوم علٌو درجات و براي بازماندگان صبر وشكيبايي مسألت مينايم.
+ نوشته شده در
86/08/06ساعت
11:46 AM توسط هادي |
يسنا و يلدا(دختر همسايمون)
+ نوشته شده در
86/07/18ساعت
2:5 PM توسط هادي |